ما زنده از آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست
آقای شهردار عنوان اولین کتاب از سری مجموعه قصه فرماندهان می باشد که بر اساس زندگی شهید مهدی باکری تنظیم یافته است. کتاب حاضر در قالب 11 بخش توصیف داستان وار زندگی شهید باکری پرداخته است.

* یه روز آقا بُزه که بسیار جهان دیده و دانا بود تصمیم می گیره بچه های تمام حیوانات جنگل را جمع کنه و خواندن و نوشتن یادشون بده. وسط جنگل، کنار برکه ای که کمتر درخت داشت را مناسب دید و همانجا کلاسش را دایر کرد.
بچه ها با شوق و علاقه هر روز به مدرسه می رفتند و مشق هایشان را همیشه به موقع انجام می دادند. بعداز چند ماه خواندن را یاد گرفتند و مدتی بعد حروف الفبا را هم می توانستند بنویسند. یه روز آقا بُزه که خیلی از پیشرفت کارش راضی و خوشحال بود گفت بچه های عزیز امروز می خواهم که یکی یکی بیایید پای تخته و بنویسید «مادر».
توله خوک رفت و نوشت : خوو
غیر از آقا بُزه همه خندیدند.
توله پلنگ نوشت: میو
باز هم بچه ها خندیدند
بُزغاله نوشت: بع
بره نوشت: مع
گوساله نوشت: مووو
توله گرگ نوشت: هوووو
خلاصه تمام کلاس به نوبت کلمه مادر را رو تخته نوشتند و هربار هم بقیه بچه ها خندیدند.
آقا بزه دستی به ریش دراز پروفسوری اش کشید و رو به بچه ها که هرکدومشون
فکر میکرد بقیه غلط نوشتند گفت: آفرین بچه های عزیزم، به همه تان نمره بیست
می دهم. چون همه تان کلمه «مادر» را به زبان خودتان درست نوشتید.
آیا می دانستید که گاهی به هم می رسیم و می گوییم 120 سال زنده باشی یعنی چه و از کجا آمده؟ برای چه نمی گوییم 150 یا 100 سال یا ...
در
ایران و در زمان ماقبل هجوم اعراب به ایران سال کبیسه را به این صورت
محاسبه می کردند که به جای اینکه هر 4 سال یکروز اضافه کنند (که البته
اضافه هم می کردند) هر 120 سال یک ماه را جشن می گرفتند و کل ایران این جشن
برپا بود و برای این که بعضی ها ممکن بود یکبار این جشن را ببینند و
عمرشان
جواب نمی داد تا این جشن ها را دوباره ببینند به همین دلیل دیدن این جشن
را به عنوان بزرگترین آرزو برای یکدیگر خواستار بودند و هر کسی برای طرف
مقابل آرزو می کرد تا آنقدر زنده باشی که این جشن باشکوه را ببینی و این به
صورت یک تعارف و سنتی بی نهایت زیبا درآمد. که وقتی به هم می رسیدند
بگویند 120 سال زنده باشی
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید.
برای خوندن بقیه این مطلب قشنگ اینجا کلیک کنید
میخواهم بگویم ......
فقر همه جا سر میكشد .......
فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست ......
فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست .......
فقر ، همان گرد و خاكی است كه بر كتابهای فروش نرفتهء یك كتابفروشی می نشیند ......
فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ، كه روزنامه های برگشتی را خرد میكند ......
فقر ، كتیبهء سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند .....
فقر ، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....
فقر ، همه جا سر میكشد ........
فقر ، شب را " بی غذا " سر كردن نیست ..
به نام ایزد دانا
من رضا رزاقی 15 سالمه و تقریبا دو ساله که مدیر این وبلاگم.
اسم وبلاگم "وبنو" مخفف وبلاگ بزرگ نوجوانه. خوشحال می شم تا با نظرات و پیشنهاداتتون منو در این گرداب گسترده گیتی یاری کنین.
آدرس پست الکترونیکی من razzaghi777@gmail.com هستش که می تونین مطالب جالبتون رو برام ارسال کنین تا با اسم خودتون توی وبنو ببینین.